اشاره: به مناسبت فرارسیدن ایام مبارك حجّ اكبر، شما را به خواندن هفتبند زیبای حضرت مولانا خالدِ نقشبندی ـ كه در راه مدینة منوّره ، به شوق زیارت روضة پاك رسول اكرم(ص) سروده است ـ فرا میخوانم:
سـاربـانـا ! رحـم كـن بـر آرزومــنـدانِ زار
وعده شد نزدیك و نبوَد بعد از این جای قرار...
كرده ده منزل یكی، تا سر نهم در راه دوست
تا كشـم در دیده خاكِ آسـتانش سرمه وار
بادیه پیـما شد از هر دیدهام صد قطره خون
سـوی جانان دیر میجنبد چرا امـشب قطار ؟
نیسـت تابِ سـستی جَمّـالم از شوق جمال
سـوختم از آتش جانـسوزِ هـجران، زیـنـهار
حادیا خیز و بلند آهنگ كن آواز را
آر در رقص از نـوای جانفزا جمّاز را
.....
چون مَنَش بیخود كن از ذوق حدا بهر خدای
دل زجا شد تا به كی محمِل نمیجنبد ز جای؟
گوش بر بانگ حدا، جان سوی جانان رهنورد
تن به خاكِ شام و دل با یاد «یثرب» در هوای
مـهـبـط وحی خـدا و مـشــرقِ نـور هدی
مغرب مهرِ سپـهرِ رحـمت و صـدق و صفای
آب حیوان است آبـش، خاك مشك آمـیزِ او
مرهـم كـافـور بـهـر خـستـگـان بـیـنـوای
كـردگـارا خـستـگـان را مـرهم كافور بخش !
تشنگان را سـوی آب زنـدگی راهـی نـمـای
نـشـأة لـطـفِ الـهـی یـابـی از بـاد هواش
بـوی فـردوس بـرین آیـد از او سر تا به پای
مردة صدساله با صد رعشه میخیـزد زخاك
میوزد از جـانـبِ یثـرب نـسیـمِ جـانـفـزای
این نه بس وصفش كه«یثرب» چشمِ شخصِ عالم است
مـردمـَــش فــخـرِ جــهـان ، ســالارِ آلِ آدم اســت
...
من كه سـرگردانِ جـانانم چه باك از خان و مان
یا مرا كـی در دل آید فـِكرَتِ سود و زیان
در دلِ تـنـگم چنان ســودای «یثرب» زد عَـلَـم
جای گنـجـایـش كجا دارد در او یادِ جـنان ؟...
«یـثـرب» آن خـاك است « جبـریلِ امـین » با صـد نیاز
آمـدی بـهر طـوافـش بـر زمین از آسمـان
«یثرب» آن خاك است بیش از خَلقِ آدم صبح وشام
بـهـر طـوفـش آمـدنـدی زمـرة روحانیان
از خیالِ اینكـه خواهد گشـت جـای دوسـت، بـود
پیـشتر از آبـدانی قـبلهگـاه انـس و جـان
هست اكـنون خـوابگاه او، خجالـت بین كـه من
سالـها بگذشت از عمر و نكردم طَـوفِ آن
"خالدا " تا كـی نشینی در خجالت منفعل؟
خیز وگِرد مرقدش بركش فغان از سوزِ دل
...
ای پنـاهِ عاصـیـان سـویـت پـنـاه آوردهام !
كـردهام بیحـد خـطـا و الـتـجـا آوردهام
بـودهام سـرگـشتـة تـِیـه ضـلالـت سالـها
این زمان رو سوی خورشید هُدی آوردهام
هست ما را در جهان جانی و ای جانِ جهان
آن هم از تو، چون توان گفتن فدا آوردهام
تـو طـبـیـبِ عالـمی، مـن، دردمنـد دلفگار
رو بــه درگـاهـت بـه امـیـد دوا آوردهام
زادره بُردن به درگـاهِ كـریـمان ناسـزاست
شــادم ار رو بـر درت بـیزادِ راه آوردهام
كوه بر دوش از گناه و رخ زخجلت همچو كاه
دارم امّــیـدِ زوالِ كــوه و كــاه آوردهام
شستَنش را یك نَم از دریای لُطفت بس بود
گـرچه دیـوانی چو روی خود سیاه آوردهام
گر به خاكِ درگهت سایم جبین ای جانِ پاك!
آنچه « خضر » از آب حیوان یافت، من یابم زِ خاك
...
سـرورِ عـالم! مـنِ دلـداده حیـرانِ تـوام
والـه و سـرگشتـة سـودای هـجـران تـوام
شاهِ تختِ قابِ قَوسَینی تو، من كمتر گدا
كـی بـود یـارای آن گـویم كه مهمانِ توام
رحـمتِ عـامِ تو آبِ زندگی، من، تشنهای
مـرده بـهـرِ قـطـرهای از آبِ حیـوان توام
دیـگـران، بـهرِ طـوافِ كعبه میآیند و من
سـو بـه سـو افـتـادة كـوه و بـیـابان تـوام ...
( به مناسبت صد و هشتاد و پنجمين سالروز وفات مولانا خالد)
... مولانا چهارشنبه شب بعد از نماز عشاء به ميان خانوادهاش ميآيد و از يكايك آنان طلبِ بخشايش ميكند و اطّلاع ميدهد كه شب جمعه وفات خواهد يافت... صبح پنجشنبه كه خلفايش نزد او ميآيند، ابتدا سيّد اسماعيل خليفهاش از حال او ميپرسد، اما مولانا پاسخي نميدهد و با دست اشاره ميكند كه خاموش باشند ... برايش آب ميآورند ولي او نميآشامد و اشاره ميكند كه از دنيا روي برتافته و توجهش به خداي تعالی و مشغول ذكر اوست و چون از ملا عُمرِ مؤذن، بانگِ اذانِ مغرب را ميشنود، سه بار ميگويد: خداي حقّ است، « يا أيّتها النفس المطمئنة إرجعي إلی ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي» آنگاه شب جمعه سيزدهم ذيالقعدة سال 1242 چشم از جهان فرو ميبندد و روح بزرگ وي به عالم ملكوت پرواز ميكند. فرداي آن شب با شركت جمع كثيري از اهالي دمشق مراسم تشييع جنازه به عمل ميآيد و پس از اداي نماز به امامت سيّد محمدامين عابدين؛ آن وجود مقدّس در تل نور جبل قاسيون در دل خاك به وديعه سپرده ميشود ـ قدس الله تعالی أسرارهُ العليّة.
سالها بعد به فرمان سلطان عبدالمجيد خان آرامگاهش را ( در سال 1258 هـ = 1842 م ) بنا كردند و تكيهاي هم در كنار آن ساختند كه بعدها نجيب پاشا والي شام آن را تعمير كرده و گنبد بالاي آرامگاه را مرمت و نوسازي نمود و خود مولانا قبلاً اين را پيشبيني كرده بود.
مرحوم هدایت در تذكرة ریاض العارفین دربارة این بزرگمرد چنین نوشته است:
« خالد بن احمد حسینی سلیمانیهای؛ هو فخرالعارفین و زین السالكین، شیخ خالد در كمالات صوری و معنوی واحد، اصلش از اكراد سلیمانیه و در بغداد صاحب خانقاه و دستگاه، به صحبت علما و فضلای معاصرین رسیده و سالها در بادیة تحصیل و طلب دویده و در خدمت عرفا و مشایخ این عهد ریاضات كشیده تا بادة معرفت چشیده. همواره آستانش ملجأ فقیران و پیوسته محفلش مجمع امیران. به همّت و سخاوت معروف، به طاعت و عبادت موصوف. سلاسلِ بسیار دیده و طریقة نقشبندیة گزیده. اكنون سلسلة علیة نقشبندیه را به وجودش افتخار است و شیخ بالإستقلال و الإستحقاق آن دیار است. از بلاد بعیده طالبان خدمتش مخصوص، به تقبیل حضرتش میآیند و به مفتاح توجّه و التفاتش قفل گنجینة طلب میگشایند...»
مولانا خالد از عشیرة میكایلی جاف است كه در سال تولّد او اختلاف است برخی 1192 و بعضی 1193 هجری قمری ذكر كردهاند...