... بسيار كمخواب بود، وقتي كه به نماز تهجّد برميخاست، پس از نماز به مراقبه مينشست و تا نماز سحرگاه كه آن را به جماعت به جاي ميآورد، به تلاوت قرآن ميپرداخت و معمولاً هر روز ده جزء از قرآن را تلاوت ميكرد و آنگاه تا چاشتگاه به مراقبه و ذكر مشغول ميشد و سپس تا نزديك ظهر براي قرائت تفسير و حديث مينشست و بعد از ناهار، اندكي استراحت ميكرد و پس از گزاردنِ نماز ظهر تا هنگامِ عصر، به خواندن تفسير و حديث ادامه ميداد، آنگاه نماز عصر را به جاي ميآورد و سپس به خواندن كتب حديث و تصوف ميپرداخت آنگاه تا غروب در حلقة ذكر و توجّه حاضر ميشد... و پس از نماز عشاء با ذكر و تهجد و مراقبه به شبزندهداري ميپرداخت.
همواره لباس خشن ميپوشيد و اگر هم جامهاي گرانبها برايش ميآوردند، آن را ميفروخت و از بهايش چند جامه خريده به نيازمندان ميبخشيد.
همواره بوي خوش از محفلش به مشام ميرسيد و هركه از محفلش بيرون ميآمد،ميگفت: اين رايحة روحانيت رسول(ص) يا يكي از عزيزاني است كه بدو منسوب است...
شاه عبدالله غلامعلي دهلوي ـ قدّس سرّه ـ شاهِ عارفان و سلطانِ مرشدان كامل و مظهر هدايت و يقين، شيخ المشايخِ ديار هند و وارث معارف و اسرار مرشد بزرگوار خويش مظهر جان جانان و زنده كنندة همة طريقههاي قادريه، سهرورديه، كبرويه، چشتيه و نقشبنديه است.
وي به سال 1158 در قصبة « تباله » از توابع پنجاب متولّد شد و نسبش به حضرت علي (رض) ميرسد.
پدرش شاه عبد اللطيف، عارف و زاهد عظبم الشأن طريقة قادري بود كه از شاه ناصرالدّين قادري،قدّس سرّه، كسب طريقت كرده بود و چه بسا در حال ذكر و تسبيح خداي تعالی، سر به صحرا نهاده، از گياه تغذيه مي كرد، يك بار مدّت چهل روز خواب به چشمش راه نيافت و جز مقدار كمي غذا چيزي نميخورد، با وجود اين قصد روزه هم نكرده بود.
ابن عارف ربّاني به سلسلة چشتيه هم انتساب داشت و پيش از تولّد شيخ عبدالله، در خواب حضرت علي (ع) را ديده و به وي فرموده بود: خداوند، به تو پسري عطا خواهد فرمود نامش را «علي» بگذار.
لذا پدرش پس از تولد وي او را «علي» نام نهاد و خود او چون به حد رشد رسيد، از نظر تكريم و احترام آن حضرت، خويشتن را «غلامعلي» ناميد و پدرش در عالم روحاني پيامبر بزرگوار (ص) را هم ديده بود كه به وي فرموده بود: فرزندت را عبد الله نام بگذار. از اينرو وي را عبد الله ناميد. شاه عبد الله بسيار با ذكاوت و هوشيار بود، چنانكه قرآن مجيد را در مدتي بسيار كو تاه حفظ كرد و چون به سيزده سالگي رسيد، پدرش او را فرستاد تا وي را به مرشد خويش، «شاه ناصرالدّين» معرّفي نمايد، ولي او هنگامي به دهلي رسيد كه شاه ناصرالدّين چهره در نقاب خاك كشيده بود. وي آنگاه به حضور شاه ضياءالله و شاه عبدالعدل از خلفاي خواجه محمّد زبير نائل گشت سپس به حضور خواجه ميرورد فرزند شاه ناصرالدّين و مولانا فخرالدّين فخر جهان چشتي و ديگر مشايخ دهلي رفت و از محضر آنان كسب فيض كرد، تا در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار شد.
شاه عبدالله در سنّ 22 سالگي در خانقاه حضرت جان جانان، قدّس سرّه، به خدمت اين شيخ پيوست و در حضور وي به طريقت قادريه گرويد (مولانا شمسالدّين مشهور به جان جانان مظهر، از مرشدان مشهور طريقت نقشبندي است كه در طريقت قادريه و چند طريقت ديگر هم مرشد بوده است) و چون در عالم روحاني شاه نقشبند را هم ديده بود، به طريقت نقشبندي هم گرايشي پيدا كرده و به خاطرش گذشته بود كه بايد شيخ عبدالقادر(غوث الأعظم) هم راضي باشد، در همان حال وي را هم مشاهده نموده كه فرموده بود:« مقصود خداي تعالی است، برو، دريغي نيست ». وي پس از رحلتِ جان جانان به جاي وي منصوب شد و به ارشاد پرداخت. شاه عبدالله، عاشق پيامبر(ص) بود و در وجود شريفش چنان فاني شده بود كه هرگاه نام مباركش را ميشنيد، مضطرب گشته از خود بيخود ميگشت و علاقة زيادي به پيروانش و گفتار و كردار آن حضرت نشان ميداد و به سنّتهاي پسنديده و خصال نيكويش رغبت و گرايشي فراوان داشت.
...
حضرت مولانا خالد ذیالجناحين شهرزوری در قصيدهاي غرّا كه قبل از ورود به دهلي سروده است در مدح شاه عبدالله ميفرمايد:
... هزاران گل شكفتند از نسيم صبح، در يكدم
چو دلهاي مريدان از نگاه قطب ربّاني
چراغ آفرينش، مِهر برج دانش و بينش
كليد گنج حكمت، مخزن اسرار سبحاني
مِهينِ رهنمايان، شمع جمع اولياي دين
دليل پيشوايان قبلة اعيان روحاني
عبيدالله شاه دهلوي كز التفات او
دهد سنگ سيه خاصيّت لعل بدخشاني
امام اوليا، سيّاح بيداي خــدا بيني
نديم كبريا ، سبّاح درياي خداداني
يَمن شد گوئيا هندوستان از يُمن انفاسش
دمادم ميدمـد زو نفحـة انـفـاس رحمـاني
اگرچه مشعلستانش بود شهر جهان آباد
ولي از مشعلَش از قاف تا قاف است نوراني
ز اقصاي ختا تا غايت مغرب زمين امروز
نباشد هيچكس مانند او از نوعِ انساني
ز خورشيدِ كمالش نيست جز خفّاش بيبهره
بجز احـول نبيند كس در اين عالـم ورا ثـاني
پس از «مظهر» بجز وي در ضمير كس نشد مضمر
كمالاتي كه ظاهر گشت بر قيّوم ربّاني
نزيبد مِهر را با فيض او لافِ جهـانگيـري
نباشد چرخ را با قدر او امكانِ همشاني...
سَبَق گويان سابق گر در اين ايّام ميبودند
به محفل مينشستندش، به جان، بهرِ سبق خواني...
بزرگاني كه صد دفتر معارف گفتهاند از بـر
به نزديكش همه هستند اطفالِ دبستاني
بسي چون «قطب بسطامي» و «منصور» است در كويش
«انا الحقّ» بر زبان هرگز نميرانند و «سبحاني»
ز اقطاب جهان دعوي همشانيش ميزيبد،
سُها را گر سزد با مِهرِ تابان لاف رخشاني ! ...
اگر معمار لطفش، قصر ايمان را در اين آخر
اساس از نو نبستي روي بنهادي به ويراني...
نشد، با طول صحبت، ز اولياي يثرب و بطحا
ميسّر، آنچه از وي شد مرا، ناديده، ارزاني
به جان شو بندهاش اي آنكه ميخواهي شدن آزاد!
ز تسويلات نفساني و تلبيسات شيطاني ...
لئيمي گفت: من در هندم و نشناسمش . گفتم:
مگر نقل ابوجهل و محمّد را نميداني ؟ ...
تمنّاي قبولش دارم و دانـم كه نا اهلم
مدد يا روح شاه نقشبند و غوث گيلاني!
زهي دولت، به لطف اين صعوه را گر باز گرداني
به خود كن آشنا چون كرديم از خويش بيگانه
عطاي احمدي فرما چو ما كرديم سلماني
بدانسان مظهري شد جان پاكت «جان جانان» را
به چشم اهل بينش اين زمان خود جان جاناني
ز جامِ فيض خود كن «خالد» درمانده را سيراب،
كه او، لب تشنة تيه است و تو ، بحرِ احساني.