نیمشب سه شنبه سیزدهم ماه شوّال 1283 هـ.ق( برابر با 29 بهمن 1245 ش. و 18 فوریة 1866 میلادی) ـ صد و چهل و یك سال پیش ـ حضرت شیخ عثمان سراجالدّین نقشبندی اوّلین مرشد از خاندان مشایخ هورامان، در سن 88 سالگی خرقه تهی كرد و جان به جانان سپرد، درگذشت او عالَمِ اسلام را در سوگ فرو برد و صدها تن از اولیا، دانشمندان و ادبای مسلمان از اقصی نقاط عالم برای شركت در مراسم تشییعِ پیكرِ پاكش رهسپار هورامان شدند.
بزرگان فراوانی در سوگ حضرت سراجالدین مرثیه سرودند؛ از میان این مراثی، قصیدة غرائی كه مولوی سیّد عبدالرحیم تایجوزی به زبانِ عربی سروده و قصیدة فارسی علامه ملا حامد كاتبالأسرارِ بیسارانی هنوز بر زبانِ مشتاقان جاری است.
مولوی سید عبدالرّحیم در آغاز قصیدهاش از بزرگی مصیبتِ وفاتِ شیخ سخن میگوید و آنگاه به توصیفِ شیخ و بیانِ عظمت روحی و اخلاقی او میپردازد، شیخ را چراغِ دینِ مصطفی(ص) و نورِ اهل شریعت و روشنی پیروانِ طریقت میخواند و او را آسمانِ دارندة ستارگان درخشان مينامد؛ میگوید: در نزد اهلِ صفا و فطنت، شیخ همچنان زنده است و مینویسد: « ظاهرِ شیخ، شرع و ورع اكمل بود و باطن او حقیقتِ حقیقت و اگر اخلاق عظیم او را میدیدید، میگفتید:«سبحانك اللّهم ربّ العزة »، آنگاه شیخ را به خورشید و منكرانِ او را به خفّاش تشبیه میكند و سپس میگوید: بدون شك مطیعِ شیخ، مطیعِ پروردگارست و دشمنِ او دشمن خدا ، و در پایان قصیده، خویش را تسلّی میدهد به اینكه: اگر خورشید(شیخ سراجالدّین) غروب كرده، ماهِ تمام(شیخ محمد بهاءالدّین، پسر شیخ ) طلوع كرده، كسی كه همة صفاتِ پدرش در آینة وجود او ـ بعینه ـ انعكاس یافته است.
در ذیل ابیاتی از قصیدة مولوی و تمام ابيات چامة علامه ملا حامد بیسارانی نقل میشود:
چامة بیسارانی:
امشب كه جهان یكسر پر ناله و فریاد است
عالم همه در هم شد تا باز چه غم زاده است
آشـوب قیـامـت خـاسـت یـا زمـزمـة تـوحید
كـه حضرتِ شیخِ مـا در حـلقــة ارشاد است
نه آن و نه این باشد كـآن پادشهِ معنـی
آهـنـگ سفـر فـرمـود عـزمـش عـدم آبـاد است
فـریـادِ مـریـدانـش، غـوغـای شهـیـدانش
از دردِ فــراقِ او در خــاطــرِ نــاشــاد اسـت
الحق كه وجود او چون سدِّ سِكندَر بـود
قرنی است كه در اسلام این رخنه نیفتاده است
زین پیش كه نطق من دعوی فصاحت داشت
در راهِ ثــنــای او بــیراحــلـه و زاد اســت
حیــرت زدهام، امّــا در دفــتـرِ اوصــافــش
از فكر، كه وصّاف است، این قطعه مرا یاد است
سهل است اگر گویم سَردَفـتـر ابـرار است
جهل است اگـر خـوانـم سرحلقة اوتـاد است
افراد همه چـاكـر او بر هـمـگـی سـرور
اقطاب همه شـاگـرد او بر هـمـه استاد است
صدّیقْ صفت صادق، فاروقْ نمَط عـاشق
عثمانِ دوم باشد، ایـن رتبـه خـداداد است
فـرزندِ علی خـوانـَش زیرا كـه به عهدِ خود
كس باب ولایت را این مرتـبـه نگشاده است
یارب تو ببخش او را در حضرت قدس خویش
آن مقعدِ صدقی كاو مخصوص به امجاد است
هم نـیـك و بـد مـا را جـمـلـه بـه طُـفَیـل او
میبخش و عنایت كن زآن روی كه معتاد است
نـصـفِ شبِ سه شنبه، ثـالـثِ عشـَرِ شوّال
این واقـعـة عُظمـی ویـن هائـله رخ داده است
در فـكـر شـدم كـانـدر تـاریـخ چـه بـنـویـسم
ناگاه خِرَد گفتـا: « قـطـبِ رهِ ارشاد است» (1)
تاریخ ظهورش نیز چون « مظهر كُل» باشد
پس سنِّ شریفِ او هشت از پسِ هشتاد است
رسم است پـسـر دانـم مـرآت پـدر بـاشد
فــضـلی كـه پـدر دارد، تـفـصـیـل در اولاد اسـت
اولاد كـرامـش را یـارب تــو حــمــایـت كـن
در ظلِّ عنـایـت تـا آن روز كـه مـیـعـاد است
اسـرارِ ولایـت را در جـمـلـه مـضـاعـف ساز
هـمـچـون بـرِ یك حبّه كه هفتصد افتاده است.
ابیاتی از قصیدة مولوی:
ألا تَری إلی الّتی بنُهیتی
وَ مُهجتی مِن غُمَةِ البلیّةِ
لَو نزلتْ منها علی الثّوابتِ
أو السما، لأنتثرت و انشقّتِ...
طورٌ تهی أم قبَّةُ القطبِ لها
أنوارُ باریءِ الوری تجلّتِ ؟
بل بان بونٌ بینَه و بینها
إذ دُكّ ذی، و هذهِ استقرّتِ...
إذ لم تكن مشبَّهاً بها السّما
فلیستِ السماءُ ذاتَ السَّعَـةِ
لاحت كمشكاةٍ بها مصباحٌ
و ذلك المصباح فی زجاجةِ
نعم، بها سراجُ دینِ المصطفی(ص)
ضیاءُ أهل الشّرع و الطّریقةِ
أعظِم بها فإنّها سمـاءٌ
ذاتُ سراجٍ نیّرٍ ذی بهجةِ
فما انطفی و ما انتفی كان كما
كانَ لدی ذوی الصّفا و الفطنةِ
فیستضی ناجٍ بداجٍ ساجٍ
داجٍ مناجٍ ربـَّه لِضَوْ أ ةِ ...
تمكینهُ، جلوةُ بحتِ الذّاتِ
تلوینه ظهورُ شأنِ الصّفةِ
ظاهرهُ شرعٌ و ورعٌ أكملُ
باطنه حقیقة الحقیقة...
و لو تری أخلاقهُ العظیمة
سبحانك اللّهم ربَّ العزّةِ
لا غروَ فی أنْ لمْ یرَ الخفّاشُ
لمحةَ یوحِ وحدةٍ شَعـشَعـةِ
فاض علیَ السِّوی علیَ السّواءِ
أنوارُها والنّقصُ فی القابلة...
فرَقّتِ الشرذمةُ النّاجیة
قلوبَها و فِرقَةٌ فرّقتِ
كم مِن قُریً قَراهُ قد أشبَعَـها
كم بلدةٍ جاءت بسو ءٍ جاعةِ...
مُطیعهُ، مطیعُ ربّ العالم
عاصیهِ عاصیهِ بغیرِ شُبهةِ
مُریدُهُ مُریدُهُ ذو شرفٍ
مَریدُهُ مَریدُهُ ذو نكبةِ ...
« هدأ اضطراب بحرِ الواحدِ » (1)
بذا بدا تأریخُ عام الهجرةِ
تقدّس اللهُ تعالی سرَّه
أولاهُ مولاهُ تمامَ النّعمةِ...
إن غَرُبَ الشّمسُ بدا بدرُ الدُّجی
مِن شمسنا أنواره استفادتِ
أوصافهُ فی ذلك السّجَـنْـجَلِ
حمداً له بعینه انعكست...
..........................................................
1 . این جمله با حروف ابجد برابر است با 1283 سال وفات شیخ.
2 . «مظهر كل» با حروف ابجد برابر 1195 سال ولادت شیخ.
ـ این قصیده و قصیدة عربی مولوی از صفحات 36 تا 42 جلد دوم كتاب «یادی مهردان» نوشتة علامه ملا عبدالكریم مدرس برگرفته شده است.
مطالب مرتبط: